دلنوشته نیمکت چوبی به قلم نادر دغلاوی

 دلنوشته نیمکت چوبی به قلم نادر دغلاوی

نشست بر رویی یه نیمکت چوبی.
در یک پارک کوچک و ساکت. همان جایی که وقتی با هم می امدیم.
لبخند زیبایت مثل گلی سرخ میشکفت و ذوق میکردی.
چه لبخند زیبایی. وقتی لبخندت را می دیدم انگار که در بهشت چشمان توم. لبخند تو مثل اب حیاتی بود که درخت خشکیده دلم را حیاتی دوباره میداد.
تو من را با لبخند زیبایت مسحور خود کردی.
ان دو لبان منحنی، مانند دو دست من را بغل میکردند و من را به بهشت عشقت می بردند.
در همان سکوت کسی از دور می اید.
قلبم انگار امدنت را زودتر از خودم میفهمد.
تو نزدیک میشوی قلبم بلند میشود لبخندی به تو هدیه می دهد و در اغوشش تو را پنهان می کند.
مانند مرواریدی در میان صدف.
ولی جسمم انگار منجمد شده است.
هیاهوی قلبم ان را گرم نمی کند.
قلبم می شکند ولی باز امید دارد این جسم یخ زده حرکتی بکند.
روی نیمکت چوبی کنارم مینشینی.
اتمسفر وجودت تمام وجودم را دگرگون می کند.
خود را قوی جلوه می دهم. ولی درونم متلاطم است.
مانند دریایی که ماه کامل او را متلاطم کرده است.
تو حرف را اغاز کردی.
سلام.
تمام وجودم اتش گرفت.
این صدا همیشه برای من ارامش بخش است
مثل خیره شدن به ارامش لبخندت
همان لحظه خواستم در اغوش بگیرمت و دریای متلاطم خود را به ساحل ارامشت برسانم.
ولی مثل جسم سخت و مغرور.جواب دادم
سلام.
تو حرف زدن را اغاز کردی.
هر چه که بود را گفتی.
قلبم میخواست تک تک کلماتت را تصدیق کند.
تو مرا بهتر از خودم شناخته بودی.
ولی من غوطه ور در دریای تنهایی خود. حرف زدنت را مثل امیدی میدیدم که به من میگفت زنده بمان ولی من ضعیف تر از ان بودم تا باورت کنم.
تو حرفت زدی.
بدرود
کاش میتوانستم زمان را به عقب برگردانم.
ولی نه.
ان خاطرات باید بی تغییر بمانند. ادم ها اگر می دانستند که اینده چه می شود تمام رفتارشان مصنوعی می شد.
ولی کاش می توانستم زمان را نگه دارم تا حتی اگر شده عمر تو بایستد و از عمرم کوتاه شود.
این عمر را چه سود که برای نگاه کردن چشمان تو نگذرد.
ادمی که دل تو را یشکند ادم نیست. جسمی است متحرک که در درونش به جای قلب چیزی نیست. چون هیچ چیز نمی تواند دل فرشته ای مهربان را بشکند.
جز ادمی که پر از خالیست.

خیره به رفتن تو هستم. انگار که جانم می رود. مثل نسیمی بودی که روحم را نوازش کرد و رفت.
افسوس که نمی توان نسیم را از ان خود کرد فقط باید قلبت را به ان بدهی.
حیف که دیگر من قلبی ندارم

نویسنده: روانشناس نادر دغلاوی

منبع: پیج اینستا dr.nader.daghlavi

نرجس دغلاوی

ارسال یک پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *